بهترین دانشگاه جهان
رضا امیرخانی صاحب پرفروش ترین رمان ایران، بیوتن و دانش آموخته ی مکانیک شریف است. برای نوشتن این رمان سفری به آمریکا داشته است. پس از اقامت سری هم به دانشگاه هاروارد می زند ولی با فضایی روبرو می شود که انتظار آن را نداشته است. او در دانشگاه مغازه ها، خیابان ها و ساختمان هایی را می بیند که بیشتر مربوط به فضای شهری و محل زندگی عمومی بود. حتی فضاهایی همچون سالن بیلیارد و کافی شاپ که کاملا با فضاهای درسی عجین شده اند. برای نمونه از برگزاری یک کلاس درس در طبقه ی دوم یک کافی شاپ، شب هنگام با توافق دانشجویان آگاه می شود. خواندن خاطرات او جذاب و کمی تعجب آور است. در نهایت امیرخانی، خود این فضا را تزریق زندگی به علم و دانشگاه معرفی می کند. اکنون قسمتی از کتاب نشت نشا نوشته رضا امیر خانی را با هم می خوانیم.
"مرکزِ ایالت ماساچوستِ امریکا بوستون است. شهرِ ام. آی. تی، شهرِ هاروارد، شهرِ کمریج... شهر فاین آرت، شهرِ موزه ی هنرهای مدرن... شهر کافه هایِ پر رونق، شهرِ کتاب خانه های عمومی شلوغ... شهر روشن فکرانِ امریکا، شهرِ معروف ترین فستیوال های هنری... شهرِ به ترین شرکت های کامپیوتری، سیلیکون ولیِ شرق(silicon valley)... روی پلاک های ماشین در تعریفِ ایالت ماساچوست نوشته اند، روحِ امریکا)... تابستانِ سال 2001 میلادی. شب بود و در محله هاروارد بودم. جایی با تابلوی دانش گاهِ هاروارد روبرو نشدم، اما کافه هایی دیدم به اسم هاروارد. بوتیک هایی به اسمِ هاروارد. متعجب جلوتر رفتم. ساختملن هایی با معماری فوق العاده قدیمی. اما هیچ نشانی از دانش گاه نبود. ساعت از دهِ شب گذشته بود، اما خیابان ها همچنان شلوغ بود. مملو از جوان. جوان هایی که دورِ میزهای کافه های خیابانی نشسته بودند و گپ می زدند. دانشجوهایی که کف پیاده رو ولو شده بودند و زیر نور چراغِ خیابان تکالیف شان را می نوشتند. پسرکی که گیتارش را به دست گرفته بود و در ایوانِ خانه اش که مشرف به خیابان بود، آواز می خواند و ساز می زد... و من متعجب نگاه می کردم که پس کجاست آن دانش گاهِ عظیم و قدیمی. آن مهدِ علوم انسانیِ ینگه دنیا... عاقبت دل به دریا زدم و از جوانی که از کافه ای بیرون می آمد، پرسیدم، این دانشگاهِ هاروارد کجاست؟ خندید و گفت، همین جا که ایستاده ای! طبقه ی بالای کافه را نشان داد؛ آپارتمانی که چراغ هایش روشن بود. گفت این کلاسِ فلسفه ی پروفسور مک آرتور است که با رضایت استاد و دانش جو این ساعتِ شب برگزار می شود. آن جوان که تازه هم صحبت گیر آوره بود، تا بعد از نیمه شب دانش گاه را به من نشان می داد... آن در را نگاه کن کناِ سالن بیلیارد، آن دفترِ دانش کده ی منطق است. دیوار به دیوارِ فروش گاهِ لوازم التحریر، کتاب خانه ی عمومی است. پروفسور فلانی در این خانه زنده گی می کند. پروفسور بهمانی که حتما اسمش را شنیده ای، هم سایه ی من است... گفت و گفت و گفت و من چارشاخ مانده بودم که این چه هارواردی است....
هاروارد یک دانش گاه نیست. یک محله است. با همه مشخصات یک محله. از کفاشی تا قصابی تا کلاس درس. از روزنامه فروشی تا مغازه ی فروش نوشت افزار تا کتاب خانه ی عمومی. از گدا تا راننده تاکسی تا استاد دانش گاه... و تازه اگر هاروارد یک محله است، برکلی در شمال سان فرانسیسکو شهر است! ..."